کودک من
سلام به نفسهای آخر بهار...
بعد از 15 روز بستری بودن بابا تو بیمارستان و گذروندن روزهای دوری از بابا، 10 اردیبهشت بابا مرخص شد و به خونه اومد...

بابا تو بیمارستان که الهی کسی پاش به این مکان باز نشه

بابا دلتنگ ابوالفضل و در آغوش کشیدن کودکی به عشق کودک خود

بابا تو آمبولانس به مقصد خانه ی عشقمون،عکاس مامان ندا
بابا اومد خونه و مسئولیتهای جدیدی برای من به همراه داشت، پرستاری از بابا، شبها تا صبح بیدار بودیم... از اونجاییکه بابا حوصله ی بیشتری برای صحبت کردن با تو داشت تو این مدت زبونت بیشتر باز شد و گستره ی کلماتت افزایش یافت... چون مدت طولانی به وبلاگت نیومدم و فقط تو این روزها تونستم یه نکاتی از رفتارهای جدیدت یادداشت کنم مجبورم که به طور خلاصه و اجمالی و تیتر وار به اونا بپردازم...
تبریکات: 10 اردیبهشت اومدن بابا به خونه،

15اردیبهشت 21 ماهه شدنت،16 اردیبهشت تولد عمه زهرا، 2 خرداد عروسی خاله مریم و دایی وحید، قبول شدن دایی هادی با رتبه 22 در آزمون ارشد دولتی، 7 خرداد اولین پی پی آگاهانه، 10 خرداد متوجه شدن دندون15 نیش پایین سمت چپ...
اتفاقات: 19 اردیبهشت شروع تبت به مدت 6 روز که خیلی برامون آزار دهنده بود،26 اردیبهشت خرید برای عروسیه خاله مریم، 29اردیبهشت دکتر رفتن بابا،10 خرداد بعد از تقریبا دو ماه با بابا اومدیم بیرون خونه ی مامان جون...
ارتباطات و اشتراکات: دوستی با مهدی و داداشش مرتضی پسرهای همسایه، مکالمات روزمره با من و بابا(سلام چطوری خوبی و شب بخیر...) ، بابا: اسمت چیه؟ ابوده... فامیلیت چیه؟ اسیدی... چندسالته؟2تا( انگشت اشاره و وسط و میزاری رو هم و به دو اشاره می کنی)... اشتراک در خرید با مامان( همیشه خرید با بابا بوده و برای من و تو خیلی جالبه که این مسئولیت و داشته باشیم)، مشارکت در تلویزیون دیدن خصوصا سریال اوشین که با شروع شدنش خوشحالی می کنی...مشارکت در صحبت کردن با تلفن، گرفتن پول برای خرید نان...
خاطرات: چند تا خاطره رو تقریبا هر روز تکرار می کنی...26فروردین رفتی تو ایوون و به کاکتوس دست زدی از اون روز خاطره تیغ و دایی و مامان و گل و ایوون و موچین و گریه و درد و هر روز تعریف می کنی... قبل از این اتفاق رفتیم خونه ی عمه زینب، با شنیدن نام حانیه داستان تخت و بالا و پله رو تعریف می کنی...دایی هادی یه بار لامپهای خونه رو عوض می کرد از اون روز به بعد هر لامپی می بینی یاد دایی می افتی...19 اردیبهشت با دایی هادی برای عروسی رفتیم آرایشگاه خاطره ی قیچی و مو و گریه و آرایشگاه شنیدنیه...27 اردیبهشت مامان جون اینا بردنت کردان، بعد از برگشت از اونجا خاطره ی سنگ و آب و پرت و رودخونه و دایی و خاله ها به خاطره های دیگت اضافه شد... با دیدن عکس میز سریع سر و لبت و نشون میدی و آخ و اوف می گی... با دیدن باطری یاد عمو مهران می کنی که به قول بابا قراره برات باطری بخره... برای جوش خوردن استخوان لگن بابا ساق پاشو سوراخ کردن و یه وزنه آویزونه با دیدن این حالت می گی تیغ و اوف ... 2 خرداد عروسیه به یاد موندنیه خاله مریم که آتیش بازیش برات قشنگترین بخش عروسی به شمار میره...





ملیکا که تمام توجه ش به تو و تو تمام توجه ت به عروس و داماد




کلمات شیرین: باژم= همون بازم، در مقابل تقریبا هر کاری که دوست داری و دلت نمیخواد تمام بشه از جمله قصه گفتنهای مامان وشعر خوندن استفاده می کنی... مرسی= تشکر عمیقانه در مقابل عملکرد مطابق میلت... ا وای= تعجب و شیطنت در شرایط مختلف... خاله= به من از جانب مهدی می گی خاله... زندایی= از جانب حانیه بهم می گی... تب= دستتو میذاری رو پیشونیت و می گی تب... زندونی= روش تنبیهیه بابا با حوله وقتی تو خونه بستریه... مهمون= اینقدر مهمون اومده خونمون که با مرتب کردن خونه یا زنگ زدن در سریع می گی مهمون... آبمیوه= به محض تشنه شدنت بیرون...
حفظیات: شعرهای یه توپ دارم ، دکتر چه مهربونه، سیب و نخور نشسته، پیشی پیشی ملوسم، بزبزی رفت تو ایوونش، سوره ی توحید و 5 تن و بلدی...
شناختها: قهر و آشتی، گم و پیدا، پر و خالی، ترس، بالا و پایین، بیا و برو، شوخی و جدی، سنگین، سرد و گرم، روشن و تاریک، خواب و بیدار، نکن و بکن، اشکال هندسی(دایره ، مثلث، مربع، ستاره، قلب)، شناخت چهره های آشنا و عکسهاشون و نامشون و صداشون...
بازیها: لی لی حوضک، کلاغ پر، اتل متل، چام چام، صدای حیوانات، خوندن شعرها، کارتها، کتاب خوندن، دوچرخه سواری تو شهرک، تقریبا بازی با هر اسباب بازی، تاب تاب روی پای مامان، نی نای نای رو پای بابا...

بلندترین برج

مشارکت در بازی با بابا جون و دایی علی

عادات بد: دشمنی خاص و ویژه با گلهای کریستال مامان، زدن پاور لباسشویی حتی با توجه به زدن قفل بچه، باز کردن کابینت قابلمه ها و علاقه شدید به قابلمه ها، برداشتن کفش از جا کفشی و پوشیدن تو خونه، پرت کردن اشیا، جیغ زدن، خوابیدن حتما باشیر خوردن ،طلب شیرکردن حتی در مواقع که درست نیست، پاره کردن کتاب، طلب چیزی کردن با گریه، در آوردن غذا از دهان موقع سیر شدن ،دست تو جیب پیراهن دایی وحید کردن، اصرار بر بغل راننده رفتن و پشت فرمان نشستن...
عزیزم اینا چیزهایی بود که تقریبا تو این چند روز تونستم ازت به یادگار بذارم... خیلی دوستت دارم و عاشقتم...


کودک من
